مدح و ولادت حضرت صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه
دامـن بـاد صـبـا بـا گُـل لـبــخـنـد آمـد لـب تـقـویـم بـه پـابـوسـی اسـفـنـد آمـد نـفـس آیــنــه از دیــدن او بــنــد آمــد آخـریـن سـورۀ تـوحـیـد خـداونـد آمـد میچکـد آیۀ تطهـیر از این آبِ حیات مَقدم گُلپسر حضرت نرجس صلوات سِرِّ مجـنونی عـشاق عـیان خواهد شد هرچه ناگفتۀ عشق است، بیان خواهد شد در زمین صحبت آقای زمان خواهد شد عـالم پـیـر دگر باره جوان خواهد شد تو شروعی، تو طلوعی، تو چراغافروزی تو نگاری، تو بهاری، تو خودِ نوروزی لـوح ایـمـانِ مُـزیَّـن به دعـا یـعـنی تو در دل صور یقین زنگِ صدا یعنی تو پُـل نـزدیک به دیـدار خـدا یـعـنـی تو کُـلُّـهُـم؛ پـنـجتـن آل عــبـا یـعـنـی تـو! حـسـنیزادهتـرین احـمد مخـتـار تویی فـاطـمهوارتـرین حـیـدر کـرار تـویـی تو همان کشتی در عرش شناور هستی گل خوشبوی بهشتی که معطر هستی بهترین نـسخۀ یک مرد دلاور هـستی وارث تیغ دو دَم، وارث حـیدر هستی ظرف میلاد تو مَظروفِ علی را دارد پای تو کـعـبه گـریـبان بدرد، جا دارد چارده شاخۀ گُل جـمع شده در باغـت هر سحر حضرت جبریل شود مشتاقت مـکّـۀ قـلـب مـرا فـتـح کـنـد اخـلاقـت تکیه بر کعبه بزن، دل ببر از عُشّاقت ما عجـمها، همه سلمانِ مسلـمان توأیم خـادم مـرقـد سلـطـان خـراسـان توأیم لحظۀ دیدن خـورشـید، نویدِ فـرداست آخرِ جـادۀ این رود، شـکـوهِ دریـاست شوق دیدار تو از برق نگاهم پیداست سامرا؛ صحـنۀ پیـدایش زیـباییهاست به همان تربت اعلات قسم، جانِ منی! هـمـۀ دلخـوشـی نـیـمـۀ شـعـبـان مـنی دشت خشکـیدۀ ما چشم به باران دارد یوسف مصری ما میل به کنعان دارد کم کن این فاصلهها را، اگر امکان دارد مادرم سخت به برگشت تو ایمان دارد وای از این دربهدری، وای از این خونجگری پـدرم پـیـر شد و از تو نیـامـد خـبری حس تردید نشسته است به روح و جانم هُرم کـفر است که آتش زده بر ایمانم رونـقی نیست در این کـاسـبـیِ دکـانـم گـره کـور ظـهـور تو مـنـم، میدانـم! با همین وضع دلـم، بس که شما آقایی بخـدا شـنـبـه هم آدم بـشـوم، مـیآیـی! بغض دیروزی تو، گریۀ فردای من است روی دیوار وصالت رد خونهای من است دیگران را مَنِشان پشت درت، جای من است مسجـد تو همۀ لـذت دنـیای من است! جمکران؛ گـریۀ بسیار فقـط میچـسبد روضۀ مشک عـلـمـدار فقط میچسبد |